تبليغاتX
صدا کن مرا صدای تو خوب است
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

 

دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد،هر قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد روزن نور ،شب مارا بكند روزن روزن.
ما بي تاب و نيايش بي رنگ.
از مهرت لبخندي كن بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو
ما هسته ي پنهان تماشاييم
ز تجلي ابري كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم

 

نياز

نوشته شده توسط مسافر در 13:28 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
..............تو را می خواهم .................

 

مرا مي فهمي

 من تو را مي خواهم

 وهمين ساده ترين قصه يك انسان است

تو مرا مي خواني

 من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 17:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم آبان 1386
باز پاییز است...

 

 

بی تو روزهای من ؛ستوه و تنهایی؛بعد از تو پنجره غمگین است

 

بی تو چه میماند ؛غوغای خاطره ها و سرود سوگ من 

 

بی تو خاطره هاو سراب دیدارت

 

بی تو سال من قرنی ؛ساعتم سالی است

 

شاید بعد ازمن خاطره ها میماند 

 

بی تو هر آوازی یاد تو و دردپاییز است

 

بی تو فصل پاییز است

 

    و این بی تو بودن یک حقیقت تلخ است که باید بپذیرم و من از این حقیقت تلخ 

 

        نمی گریزم شاید می سازم وشاید می سوزم و شاید.

 

 

باز پاييز است

 

باز پاييز است

 

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

 

باز مي لرزد به خود سرشاخه هاي بيد سرگردان

 

باز ميريزد فرو بر چهره ام باران

 

باز رنجورم ، خداوندا ،پريشانم

 

باز ميبينم كه بي تابانه گريانم

 

باز پاييز است

 

باز اين دنيا غم انگيز است

 

باز پاييز است و هنگام جدايي ها

 

باز پاييز است و مرگ آشنا يي ها

 

چقدر زود تنهام گذاشتی . . .

نوشته شده توسط مسافر در 11:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
my poem

 

Sohrab!your poems are my speaks that I never told them

I'm alive whit your poems.

This time,I think if you was alive what I did ?

I wanted to be  with you and we went to beside of rivulet in one garden.

we listen to sing's birds and wsound and you read one of your poems :Call me ,your vioce is good.your voice is...l

and I wespers : Come let me tell you how wast is my loneless

Oh ! Sohrab ! If became  

 

writted by passenger

نوشته شده توسط مسافر در 10:36 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم خرداد 1386
 

با کلمه ها نمي توانم با تو حرف بزنم .

 کاش حرفهاي ساکتم را مي شنيدي .

 حرفها يي که در چشمهـــا يم زندگي ميکنند .

 حرفها يي که هيـــچگاه نتوانسته ام بر زبان بياورم .

 به همه ی واژه های سکوتم قسم :

 اين حرفهــــا سا لها ست که منتــــــــظرند تا به تو برسنــــد

كاش حرف هاي ساكتم را مي شنيدي . . .

 

نوشته شده توسط مسافر در 12:53 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
....آسمان....

وقتی بودی اشعار آسمانی سرودی....

حال هم که رفتی....

روحت ساکن آسمان ها شده....

تو آسمانی بودی و به آسمان بازگشتی ...

آری.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...

نوشته از:مسافر

نوشته شده توسط مسافر در 11:55 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
 

وقتي پلك هايم روي هم مي روند دو نصفه مي شود خواب هايم
   يكي....
                     حضور تو و آن چشم هاي درشت آسماني
    و ديگري نبودنت
                  
كابوسي دوباره......


    آخر، نداي بي گناه من
         كدامين صدا تو را از من گرفت؟
   هنگامي كه سكوت نگاه تو
                    هنوز،سرنوشت دست هاي من است...
بگو:فرياد تو
      كدامين بغض در گلو مانده است...؟
كه سكوت سهم من است و بس

 

نوشته شده توسط مسافر در 12:6 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
در سوگ سهراب....می دونم دیر شده اما......
 

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، . .

 گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند

. . . و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.

 

برگرفته از سایت  یسهراب سپهری


 

نوشته شده توسط مسافر در 11:48 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
 

 

آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
 
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
 
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
 
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
 
آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.


آموخته ام که :  گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 19:4 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
روزها می گذرد ، احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند .

 

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود ، یک آشنای دور صدا می زند .

 

آهنگ آشنای صدای او ، مثل عبور نور ، مثل عبور نوروز ، مثل آمدن روز است .


روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار لحظه ایی بی بهانه توقف کند ،


تا چشمهای خسته خواب آلود از پشت پنجره ،

 

تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونی جنگل را در آب بنگرد

 

نوشته شده توسط مسافر در 0:7 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386

نوشته شده توسط مسافر در 12:54 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است
اما،بال از جنبش رسته است
وسوسه ی چمن ها بیهوده است
میان پرنده و پرواز ،فراموشی بال و پر است
در چشم پرنده قطره ی بینایی است
ساقه به بالا می رود
میوه فرو می افتد
دگرگونی غمناک است
نور،آلودگی است
نوسان،آلودگی است
رفتن،آلودگی
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو میوه ها را می راند
سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است
سر شاری اش قفس رامی لرزاند
نسیم،هوا را می شکند:دریچه ی قفس بی تاب است
نوشته شده توسط مسافر در 12:50 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم فروردین 1386
 

SohrabSepehri.com

 

اشكي كه بي‌صداست.......

 پشتي كه بي‌پناست .......

.دستي كه بسته است........

. پايي كه خسته است.......

 دل را كه عاشق است ..........

حرفي كه صادق است .........

شعري كه بي‌بهاست........

 شرمي كه آشناست........

 دارايي من است ارزاني شماست

نوشته شده توسط مسافر در 22:0 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم فروردین 1386

صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است ،صدا کن مرا که صدایت

قلب شکسته ام را تسکین میدهد،صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده

ای مرا،نشسته ام تا شاید صدایم کنی،صدایم کنی ومحبت بی دریقت را

نثارم کنی

صدا کن مرا صدای تو خوب است

نوشته شده توسط مسافر در 21:56 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم فروردین 1386
 
 
آب تو بی فلسفه و توت تو بی داتش آب ما گل شده  دل تو از غربت
سنجاقک پر است ، در حالی که دل من یادش رفته که غربتی هم در کار است...
بار خود را بستی،رفتی از شهر خیالات برون من هنوز اینجایم،توی این واهمه ها لای آن آدم دون هر کسی که درباره ی سهراب مطلبی نوشته است او را تنها خوانده است و منزوی،اما به نظر من سهراب تنها نبود و خدا با او بود...
 و من خوب می دانم که او خوب می دانست ماه بالای سر تنهایی است.
 تو به مهمانی دنیا رفتی ، تو به دشت اندوه ، تو به باغ عرفان ، تو به ایوان چراغانی دانش رفتی ، رفتی از پله ی مذهب بالا، تا ته کوچه ی شک ، تا هوای خنک استغنا ، تا شب خیس محبت رفتی ، من هنوز اینجایم ، فارغ از این فکرها ، مانه ام اینجا و هنوز اینجایم...
، در پله ی اول ، خانه ی من در باغ عرفان آن ته هاست ،
 هوای اطراف من گرفته است...
 
نوشته شده توسط مسافر در 2:37 | | لینک به این مطلب
" loop="-1">